دستي افشان تا زسر انگشتانت صد قطره چکد
هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور ،شب ما را بکند
روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
از مهرت لبخندي کن، بنشان بر لب ما
باشد که سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو
ما هسته پنهان تماشاييم
زتجلي ابري کن، بفرست، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوري بشکافيم، باشد که بباليم و
به خورشيد تو پيونديم
هر سو مرز، هر سو نام
رشته کن از بي شکلي، گذران از مرواريد زمان و مکان
باشد که به هم پيوندد همه چيز، باشد که نماند مرز
که نماند نام
اي دور از دست !پر تنهايي خسته است
گه گاه شوري بوزان
باشد که شيار پريدن در تو شود خاموش
سهراب سپهري

يکشنبه 15/8/1390